دیدنت رو چند بار آخر نزدیک مزارت داشته ام ...
و شاید نمی آیی تا ما بیاییم ... و آرامش بگیریم ...
آرامشی که فقط معنایش رو دختری که در آغوش پدرش باشد می فهمد!
چقدر سریع یکسال گذشت و چقدر آهسته پنج سال بعد از تصادفت گذشت ...
پنج سال و یکسال ...
ای کاش بودی و فقط بودی و ما نگاهت می کردیم ...
نگاه مهربانی های پدرانه ات ...
بهم گفتی: دوست داشتم پبشتون باشم ...
اشک امونم نداد ....
برچسب:
نویسنده: محمد سامانی