خرید بک لینک
سلام

دیدنت رو چند بار آخر نزدیک مزارت داشته ام ...

و شاید نمی آیی تا ما بیاییم ... و آرامش بگیریم ...

آرامشی که فقط معنایش رو دختری که در آغوش پدرش باشد می فهمد!

چقدر سریع یکسال گذشت و چقدر آهسته پنج سال بعد از تصادفت گذشت ...

پنج سال و یکسال ...

ای کاش بودی و فقط بودی و ما نگاهت می کردیم ...

نگاه مهربانی های پدرانه ات ...

بهم گفتی: دوست داشتم پبشتون باشم ...

اشک امونم نداد ....

برچسب: نویسنده: محمد سامانی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 1:42

صفحه بندی