عمرمان !
ادامه مطلب رو یادتتون نره!





طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است این
و خودم می دانم
که نکردم فکری،
که تأمّل ننمودم روزی،
ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران؟
کودکی رفت به بازی،بفراغت،به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند:کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست،
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟
نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادی دیدن؟
همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن؟
سر هر بام که شد خوابیدن؟
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟
هیچ کس نیز نگفت:زندگی چیست،چرا می آییم………؟
بعد از چند صباح به چه سان باید رفت؟
به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه به سفر باید رفت؟
برچسب: من شدم خلق که مثمر باشم,من زن خلق شدم,من زن خلق شدم نه برای,من زن خلق شدم سیمین دانشور,چرا من خلق شدم,من زن خلق شدم تا,
نویسنده: محمد سامانی